
انجمن ریاضیات
احتمالات
مبانی ریاضی
هندسه
انجمن شیمی
بیو شیمی
شیمی آلی
شیمی معدنی
کلیات شیمی
نانو شیمی
انجمن علوم اجتماعی
تاریخ
جغرافیا
حقوق
اقتصاد
کلیات
سیاسی
معارف اسلامی
انجمن علوم تجربی
پزشکی
دندانپزشکی
زیست شناسی
تغذیه و سلامتی
انجمن فیزیک
برق
مبانی فیزیک
مکانیک
نجوم
هوا و فضا
انجمن ادب و هنر
سینما
ادبیات ترکی
ادبیات و زبان فارسی
انگلیسی
هنر
خدمات
دانلود
فناوری اطلاعات
طراحی عکس
طراحی لوگو
قالب وبلاگ
گالری عکس
مناسبت های ویژه
فعالیت های سهند
اخبار سایت
گزارش کارها
برای جستجو در تمام مطالب سایت واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
پیغام مدیر :
با تشکر/آرمین نوروزی
هوالمعلم
انجمن بین المللی سهند مقدم شما بازدید کننده عزیز را گرامی می دارد . این سایت به منظور ایجاد یک پایگاه اطلاعاتی فارسی برای استفاده ی دانشجویان و دانش آموزان بومی و غیر بومی و هم زبانان خارجی طراحی گردیده است . هدف اصلی ما گردآوری مطالب و مقالات پراکنده علمی در وب است و مسئولین این سایت هیچ ادعایی در مورد تهیه و ارایه ی مطالب موجود در صفحات این سایت ندارند و همواره درصورتی که منبع اصلی مقالات موجود بوده نام آن ها ذکر شده است . امید داریم که با استفاده ار انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان اهداف برتر خود را برای ایجاد یک بانک عظیم اطلاعاتی برای افزایش دانش پزوهان جوان محترم ادامه داده و بر قله های افتخار نائل شویم .
شایان به ذکر است ما از تاریخ 15/02/1388 تحت نظارت اداره ی آموزش و پرورش ناحیه ی 2 تبریز در آمدیم و فقط توسط این سازمان نظارت می شویم .حال با یاری عزیزان توانسته ایم از طریق نویسندگان غیر بومی در سراسر جهان مطرح شویم .
دیوان اشعار فروغ فرخزاد را در پنج مجموعه ی جداگانه (اسیر ، دیوار ، عصیان ، تولدی دیگر ، ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) از لینکهای زیر دانلود کنید.
Downlaod File 1 Downlaod File 2 Downlaod File 3 Downlaod File 4 Downlaod File 5 |

سلام
سلامي به گرمي دست
سلامي به خيسي باران
سلامي به روشني آفتاب
سلامي از دل غمگين و شكست به دلي پر بار
سلام اي نو گل زيبا كه نخوت اسفند را پايمال خواهي نمود
سلام بر تو اي زيبای بي غازه
اي كه زيباترين معشوق بهاري كه زمستان در رسيدنش به تو چشم به راه است
اه افسوسا كه در اين شب و تاريكي قلبمان به التفات معشوق خياليست
و به دلبستگي دنيا گرفتار است و آمدن شاهد زيبارويمان را ملتفت نيست
كجايي اي بهار زيباي ترانه
كجايي كه از غم هجران دل ز عشقت نشد پاك
اي سهند غوغا كن از غم هجرانش
جامه بدر سينه بشكاف سر بشكن
گل برويان زير چشمت
تو روزي مامن شهاب هاي آسمان بودي
پس چرا زير خضاب خود را پنهان نموده اي
بيفشان آتش تا اين ديار سوزان شود و شود نخوت باد خزان آخر
گويند تو در اينجا نيايي
گويند تو را به ما هيچ خيالي نيست
مگر ما را ز ديگران كم ميگيري ...
آري ما كميم
ما كوهي كوتاه قامت شكسته خاطر بيش نيستم
ما سهنديم همان كه بيش از همه خفته ايم و به ظن خود چشم به راهت ...
در اين ظلماني شب كسي به درمان نمي كوفت جز اين يادت در ظن خويش
ما فقط منتظرتيم به همراه كوله باري از گناه
اين بهار به اميد ديدارت برف از خانه مي روبم
چشم سرمه ميزنم
جامه تازه مي كنم
تا تو آيي نو بهارم
در اين بهاري بي بهار ...
گوشه اي از دفتر خاطراتم ...
آرمين نوروزي 15/11/1388
:: افق روشن
افق روشن
روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تامن به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبردم
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیانی برای همیشه بیانی
و مهر بانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم
عید است ولی بدون او غم داریم
عاشق شده ایم و عشق را کم داریم
ای کاش که این عید ظهورش برسد
اینگونه هزار عید با هم داریم
اللهم عجل لولیک الفرج
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار ، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنجه قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل از این
بیشتر کن ، بیشتر کن ، بیشتر کن
مرغ بی دل ، شرح هجران
مختصر ، مختصر کن ، مختصر کن

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند: (( می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران))
قاصد روزان ابری،داروگ،کی می رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران-
قاصد روزان ابری، داروگ ، کی می رسد باران؟
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...
محمد رضا شفیعی کدکنی
| تن آدمی شریفست به جان آدمیت | نه همین لباس زیباست نشان آدمیت | |
| اگر آدمی به چشمست و دهان و گوش و بینی | چه میان نقش دیوار و میان آدمیت | |
| خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت | حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت | |
| به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد | که همین سخن بگوید به زبان آدمیت | |
| مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی | که فرشته ره ندارد به مقام آدمیت | |
| اگر این درندهخویی ز طبیعتت بمیرد | همه عمر زنده باشی به روان آدمیت | |
| رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند | بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت | |
| طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت | به در آی تا ببینی طیران آدمیت | |
| نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم | هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت |
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحـری با نظر لـطف تـو بیـدار شـوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان(عج)
تـا کـه هـم سفـره تـو لحـظه افـطار شوم
:: سخنی از عقلا
اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی. (وین دایر)
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايي را بهدست ميآوريد كه تا بحال كسب كردهايد (فاينمن)
احمق ها از گذشته حرف می زنند ، دیوانه ها از آینده و عقلا از حال ( ناپلئون بناپارت)


من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق
را زیر باران باید جست
بيتو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند سالها، هجري و شمسي، همه بيخورشيدند
از همان لحظه که از چشم يقين افتادند چشمهاي نگران آينهي ترديدند
نشد از سايهي خود هم بگريزند دمي هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون بهجز سايه نديدند کسي در پي خود همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند ولي ماهيوار بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند کس نديدند در آيينه به خود خنديدند
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است فصلها را همه با فاصلهات سنجيدند
تو بيايي همه ساعتها و ثانيهها از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند

بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن! برون آ دمي ز ابر کان چهرهي مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتي ز ناز: «بيش مرنجان مرا، برو!» آن گفتنت که «بيش مرنجانم» آرزوست
وان دفعگفتنت که «برو! شه به خانه نيست» وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست
يعقوبوار واأسفاها همي زنم ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بيتو مرا حبس ميشود آوارگي کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت شيرخدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور دست موسي عمرانم آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان شدم ملول آن هاي و هوي و نعرهي مستانم آرزوست
گوياترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند يافت مينشود جسته ایم ما گفت آنکه يافت مينشود آنم آرزوست
پنهان ز ديدهها و همه ديدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
گوشم شنيد قصهي ايمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يار رقصي چنين ميانهي ميدانم آرزوست
روي تو را ز چشمهي نور آفريدهاند لعل تو از شراب طهور آفريدهاند
خورشيد هم به روشني طلعت تو نيست آيينه تو را ز بلور آفريدهاند
پنهان مکن جمال خود از عاشقان خويش خورشيد را براي ظهور آفريدهاند
منعم مکن ز مهر خود اي مه! که ذره را مفتون مهر و عاشق نور آفريدهاند
خيل ملک ز خاک در آستان تو مشتي گرفته، پيکر حور آفريدهاند
عيسي وظيفه خوار لب روحبخش توست کز يک دم تو، نغمهي صور آفريدهاند
از پرتو جمال تو در کوه و بر و بحر سيناي عشق و نخلهي طور آفريدهاند
آلودهايم و بيم به دل ره نميدهيم از بس تو را رحيم و غفور آفريدهاند
سرمايهي سرور دل ما ز درد توست درد تو را براي سرور آفريدهاند
عمري اسير هجر تو بود و فغان نکرد بنگر دل مرا چه صبور آفريدهاند
از نام دلرباي تو همت گرفتهاند تا برج آخرين مشهور آفريدهاند
عشاق را به کوي وصال تو ره نبود اين راه دور را به مرور آفريدهاند
«پروانه» را در آتش هجران خود مسوز کو را براي درک حضور آفريدهاند
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید ، شاید
پرده از چهره گشاید ، شاید
دست افشان پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی جنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
ترکه بسپارد زمان خویش را
اي همه هستي ز تو پيدا شده خاك ضعيف از تو توانا شده
آنچه تغير نپذيرد توئي وانكه نمردست و نميرد توئي
تا كرمت راه جهان برگرفت پشت زمين بار گران برگرفت
هرکه نه جواي تو خاموش به هر چه نياد تو فراموش به
آنچه كمر بسته كه ما بنده ايم گل همه تن جان كه به تو زنده ايم
دست از اين پيش كه دارد كه ما زاري از اين پيش كه دارد كه ما
چاره ي ما ساز كه بي ياوريم گر تو براني به كه روي آوريم
دو سه روزه که دلم بد جوری هواتو کرده
باز دوباره هوس گرمی نگاتو کرده
چند شبه که باز دوباره تو به خوابم نمیایی
تو سراغ این دل خونه خرابم نمیای
هر جمعه دارم من با خودم میگم که امروز تو میای
اما وقتی که دیگه غروب میشه دلم میدونه نمیای
هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پر پر
میشینم منتظرت تا تو بیایی از سفر
ای من به فدای قامت رعنا تو اون سبز قبا
بیا دلگیره دیگه بدون تو حالا این جمعه شبا
تو بیا که توی دنیا قحطی مهر و عاطفه س
واسه عاشقای دنیا عشق تو یه خاطره س
هر جمعه دارم من با خودم میگم که امروز تو میای
اما وقتی که دیگه غروب میشه دلم میدونه نمیای
هر غروب جمعه من با یه سبد یاس پر پر
میشینم منتظرت تا تو بیایی از سفر
از یار تا دیار افشانده قاصدک عطری ز نوبهار
اما بر چنار... کر بانگ قار قار.....
سوسن نمانده ،بر لاله نیز کی بماند این داغ روزگار
:: مست و هوشیار
مست و هوشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
تفسیر و ادامه شعر در ادامه مطلب

درادب فارسی هیچ زنی شهرت پروین اعتصامی رانداشته است. اودر25 اسفند 1285 درتبریز متولد شد. از6سالگی درمحفل ادبی پدرش که با حضور دانشمندانی چون تقوی –بهار –وبسیاری از اکابر دیگر تشکیل می یافت حاضربود . در11سالگی فردوسی –نظامی –مولانا- ناصرخسرو- منوچهری-انوری وفرخی را می شناخت .پروین هم عصر بهار –ایرج میرزا-شهریار وادیب فراهانی بود .پروین در16فروردین 1320 درسن 35 سالگی درگذشت ودر آرامگاه خانوادگیشان درقم درکنار پدرش به خاک سپرده شد.

همه شرایع آسمانی براساس توحید و یکتاپرستی استوار بوده و بارزترین اصل مشترک در میان آن ها, اعتقاد به توحید است و همه متفکران الهی هم نیز به بیش از یک واجب بالذات معتقد نیستند. در مسئله خلقت ،ربوبیت و عبودیت اقوالی شرک آلود هست , ولی در اصل واجب , قولی که برای ذات واجب الوجود, ثانی و شریکی باشد نقل نشده است .
بعضی هم که شبهه ای مطرح کرده اند خودش و سایرین آن شبهه را ابطال کرده اند. (1) با توجه به این که اصل مسئله شما مربوط به توحید حق تعالی است , در ابتدا مطلبی را که مرحوم علامه طباطبایی در اثبات واجب الوجود دارند هم می آوریم که این مطلب علاوه بر اثبات واجب , یگانگی و غیر متناهی بودن او را نیز ثابت می کند, علاوه بر این , طبق این بیان اصل وجود واجب و وحدت وی بدیهی است نه نظری و می رساند وجود حق تعالی قابل شک نیست .


دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد
طربسرای محبت کنون شود معمور
که طاق ابروی یار منش مهندس شد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود
که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد
چو زر عزیز وجودست شعر من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
خیال آب خضر بست و جام کیخسرو
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد
:: سووشون
سووشون.1348. نوشتهی سیمین دانشور آغازگر فصلی تازه در تاریخ داستاننویسی ایران به شمار میآید. دانشور در این داستان پرحرکت و ماجرا، با نثری شاعرانه، دقیق و محکم، تصویری درونی و هنرمندانه از تحولات منطقه فارس در سالهای جنگ دوم جهانی به دست میدهد. شخصیتهای رمان با قدرت مشاهده درخشانی ترسیم شدهاند؛ آنقدر مشخص که هریک روحیه و عملکرد گروه اجتماعی معینی را مجسم میکنند. البته هیچیک از آنان در حد تیپ نمیماند، همهشان فردیتی خاص دارند و به آسانی از یکدیگر تمیز داده میشوند. فکر اصلی رمان، پرداختن به انسان مبارز است. به همین دلیل، در سراسر داستان شاهد درگیری یوسف –قهرمان رمان- با آدمهای خودفروختهایم. ستیز پرتلاش خانواده او با ریزهکاریهای روانی و عاطفی، بر زمینهای از زندگی مردم یک منطقه در یک دوره خاص تاریخی، گسترده میشود. هرچند یوسف درکشاکش بین واقعیت موجود و آرمانْ به شهادت میرسد، اما عامل بیداری دیگران و به خصوص همسرش زری میشود.

| عشقی با شهریار
از سالهای خیلی دور یا بهتر بگویم دوران دبیرستان، با شعر و ادب پیوند محبت داشتم ناگسستنی و اُنس و الفتی وصف نشدنی، مجلات و مطبوعات آن زمان تعدادشان محدود بود ... |
|
|
| |

زندگينامه: شمس الدين محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شيرازي و مشهور به لسان الغيب از مشهورترين شعراي تاريخ ايران و از تابناكترين ستارگان آسمان علم و ادب ايران زمين است كه تا نام ايران زنده و پابرجاست نام وي نيز جاودان خواهد بود. با وجود شهرت والاي اين شاعران گران مايه در خصوص دوران زندگي حافظ بويژه زمان به دنيا آمدن او اطلاعات دقيقي در دست نيست ولي به حكم شواهد و قرائن ظاهرا شيخ در حدود سال 726 ه.ق در شهر شيراز، كه به آن صميمانه عشق ميورزيده، به دنيا آمده است. اطلاعات چنداني از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نيست و ظاهرا پدرش بهاء الدين نام داشته و در دوره سلطنت اتابكان سلغري فارس از اصفهان به شيراز مهاجرت كرده است. 
:: دكتر معين
دكتر محمد معين در نهم ارديبهشت ماه 1297 ه.ش در خانوادهاي از علماي روحاني رشت ديده به جهان گشود. او كه اولين فرزند خانواده بود توسط جد پدرش -شيخ محمد تقي معين العلما- "محمد" ناميده شد. پدرش شيخ ابوالقاسم، طلبه علوم ديني بود و سخت مشغول آموختن علوم قديمه و ديني نزد علما و مدرسان مشهور شهر رشت بود. محمد در فاصله پنج روز پدر و مادرش را از دست داد و بعد از مرگ آنها تربيت و مراقبت از او را جد پدرياش، معين العلما بر عهده گرفت. محمد كه پسر بچهاي با استعداد بود زير سايه مهر و محبت پدر بزرگ رشد ميكرد 

جلال الدين محمد بن بهاءالدين محمد بن حسيني خطيبي بکري بلخي معروف به مولوي يا ملاي روم يکي از بزرگترين عارفان ايراني و از بزرگترين شاعران درجه اول ايران بشمار مي رود. خانواده وي از خاندانهاي محترم بلخ بود و گويا نسبش به ابوبکر خليفه ميرسد و پدرش از سوي مادر دخترزاده سلطان علاءالدين محمد خوارزمشاه بود و به همين جهت به بهاءالدين ولد معروف شد.
وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. چون پدرش از بزرگان مشايخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با اين سلسله لطفي نداشت، بهمين علت بهاءالدين در سال 609 هجري با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزيره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطيه (ملطيه) سلطان علاءالدين کيقباد سلجوقي که عارف مشرب بود او را به پايتخت خود شهر قونيه دعوت کرد و اين خاندان در آنجا مقيم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدين پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجري در قونيه رحلت کرد.

وقتی برای اداره و یا ارگان یا شخص مهمی نامه می نویسیم که رابطه کاری با او داریم از نامه اداری استفاده می کنیم در چنین مواردی نمی شود از نامه دوستانه استفاده کرد و این کار نوعی توهین به شخص گیرنده محسوب می شود .نوشتن نامه اداری چیزی نیست که بتوان به صورت گام به گام آن را آموزش داد بلکه می شود با ذکر نکاتی چند و نشان دادن مثال به نوشتن صحیح آن کمک کرد.همه ما در سال اول متوسطه با نوشتن نامه اداری آشنا شده ایم اما در اینجا با ذکر نکات بیشتری سعی در بهبود نگارش چنین نامه هایی خواهیم داشت.

خورشید
نگاهی به شبکه صهیونیستی فارسی 1
دانلود اشعار فروغ فرخ زاد
راز تشکیل دنباله دار ها در سینه ی منظومه های ستاره ای
کهکشان ها
تغییرات ۵ حس انسان با افزایش سن
رنگ چشم وموی فرزندتان را خودتان انتخاب کنید
دلایل علمی تغییر فصلها را بشناسید
چرا انسان جهان را رنگی میبیند؟
رایانهای که ذهن شما را می خواند!
طالبی
نقش مواد غذایی در ایجاد لخته خون
ضربه مغزی
مرگ مغزی
ایست قلبی و مرگ ناگهانی
